تبليغاتX
عمق سطح

عمق سطح

گربه ای که از کلاف زندگی بیرون اومده

....

برای تو وخویش چشمانی آرزو می كنم

كه چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی كه صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش روحی

كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی كه در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون كشد  

و بگذارد از آن چیز ها كه در بندمان كشیده است سخن بگوییم  

..................................................................................

 .مارگوت بیگل.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:38  توسط نیستی  | 

.

 دیدن تصویر یک کلوچه ، گرسنگی آدم را رفع نمی کند . ( کیوگن ذنجی )
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:49  توسط نیستی  | 

...

من دو تا اشک به اندازه ی دریا دارم

اشک اول غم این دوره ی نیرنگ و ریاست

اشک دوم . شوق باز آمدن یار فردای من است!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:25  توسط نیستی  | 

مجازا عطش

چون میشنوم که ماهی در آب تشنه است

میخندم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:43  توسط نیستی  | 

یه کم صبر !

وقتی او را دفن میکرد

صد بار نفرینش کرد

دانه گندم مرگ را میدید و

کشاورز  رویش خوشه گندم را  انتظار میکشید.

...................................................

وقتی یکی داره دفنت میکنه نفرین نکن!

...................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:39  توسط نیستی  | 

اگردیگری را مقصر بدانی.

پایانی برای مقصر دانستن دیگران وجود نخواهد داشت.

......................................................................

 

چه بی مقدار است آنکه در لجن غوطه ور است و به جای برخاستن جاذبه زمین را نفرین میکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 21:29  توسط نیستی  | 

هر چه کنی به خود کنی.

من در ان راهی هستم

 که نه آغاز و نه پایانی دارد                 که فقط راه است

که فقط از نظر من راه است

 که نه راه است که مقصود من از راه

 دیدن دیده ی خویش است

 که به من میگفت پیری

 :(( میشود دید همه دنیا را لیک چشم را نتوان دید.))

 و من از طی طریق و همه ی سختی راه

پی چیزی میگردم

 مثل آن روباهی که فقط میخواهد

 رنگ خاکستری از دیده خود بر گیرد .

رنگ زرد گندم رنگ بی رنگی آب  رنگ خون یک مرغ
رنگ گل های کنار قالی

 همه را بیند و

 خندد که بلی دنیا

 هم نه آنست که او میدیده
بلکه آنست

 که ته قلب خودش پرورده.

.....................................................

روباه کور رنگه همه چیزو خاکستری میبینه .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 13:56  توسط نیستی  | 

یا علی

گر بر سر نفس خود امیری مردی!

گر بر دگری خرده نگیری مردی  !

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده ای بگیری مردی !

...................................................

صدای تنهایی یک مرد در چ......آه ...آه ...آه    .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:20  توسط نیستی  | 

مولوی

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

.......................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:13  توسط نیستی  | 

......

توی این دنیا با خیلی چیزا میشه کنار اومد اما تنها چیزی رو که خندم میگیره ازش اینه :

کلافه شدن آدما و بی حوصلگی اونا . آخه از چی ناراحت میشن از چیزی که نیست

آدم چه جوری ناراحت میشه. مخصوصا که این یکی بین اهل کتاب بیشتر رایج شده.

این ما هستیم که ناراحتی و غم و بی حوصلگی رو انتخاب میکنیم و همین طور شادی رو .

آدم باید خیلی بی ذوق باشه که به بزرگترین شوخی موجود که همین دنیای ماست

نخنده. چیزی خنده دارتر از دنیای ما وجود داره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 21:49  توسط نیستی  |